نسخه RSS سارال خبر

    سارال خبر: همه ما خوب ميدانستيم روزهاي اول درس وتكليفي در كار نبود .شايد اين روال تا يك هفته وگاه بيشتر طول مي كشيد .معلمي كه تازه  آمده بود ساعت ها به سروصورت ولباس و قيافه اش نگاه ميكرديم .

    وقتي كه مدرسه بازمي شود زندگي آغاز مي شود . مدرسه براي من با باد شروع شد .يادم هست جلو مدرسه خرمن بود وكاه؛ با باد مي رفت ومي آمد ،مدرسه ما كاه گلي بود .روزهاي اول مدرسه كف خاكي كلاس ها ،راهرو وحياط را تميز مي كرديم . در واقع مدرسه حياط نداشت بلكه جلو مدرسه خرمن روستا بود .ازهمان كاه ههاي پاشيده وخاك هاي دور و بر كاه گل ميگرفتيم وبه چال وچوله هاي ديوارها ولاي در وپنجره ها ميزديم .

    معلمي خسته كه از ولايتي ديگر آمده بود اصلا حوصله ما را نداشت وبه فكر آن بود  خودش سروسامان بگيرد ،زن وبچه اش را بياورد واتاقي پيدا كند .

    پاييز آغاز شده بود وحال وهوا پاييزي بود ،اما هنوز كار در روستا همچون تابستان در جريان بود .پدران از اين وضعيت اغلب ناراضي بودند . بچه ها در مدرسه وگله هاي گوسفند و بره سرگردان در كوچه هاي روستا ،پدران روزهاي اول را مي بايستي خود بره ها را به صحرا ودشت وكوه ميبردند تا كم كم سروسامان بگيرندو بعدا  با همسايه ها نوبتي ميشد .

    همه ما خوب ميدانستيم روزهاي اول درس وتكليفي در كار نبود .شايد اين روال تا يك هفته وگاه بيشتر طول مي كشيد .معلمي كه تازه  آمده بود ساعت ها به سروصورت ولباس و قيافه اش نگاه ميكرديم .اول كه اسم كوچكش را نميدانستيم آموزگار... آموزگار... صدايش ميكرديم وبعدها كه اسمش را ياد مي گرفتيم صدايش ميكرديم مثلا ميرزا كريم ،آنادر ويا اگر خانم بود سعادت خانم تا كم كم  به  او انس ميگرفتيم .

    كلاس پنجمي ها كه اغلب جثه قوي وپرزورتري داشتند امور مدرسه را به دست ميگرفتند ،سرشان شلوغ بود يكي مبصر مي شد ويكي با آموزگار كه معمولا مدير مدرسه هم بود در كوچه هاي روستا دنبال شوراي ده مي گشتند .ما بچه هاي مدرسه ابتدايي؛ ظهر كه مدرسه تعطيل مي شد به سرعت باد از مدرسه تا خانه دو مي رفتيم و در كوچه هاي خاكي ده به سر وكول همديگر مي پريديم .به خانه كه ميرسيديم نان وماستي را مچاله مي كرديم وبه دنبال سگ وگله شاد وسر حال به صحرا مي رفتيم وپدر را به خانه مي فرستاديم . درس ومدرسه به كلي تاروز بعد فراموش مي شد .

    هفته هاي اول كه دستي به سر وروي مدرسه مي كشيديم ، و بعد از آن كه معلم غريب اتاقكي براي زندگي پيدا ميكرد ، نوبت سر و روي بچه هاي مدرسه بود . سرصف مدير اعلام ميكرد :"هركس فردا سرش را نتراشد به مدرسه نيايد . حالي شديد ؟" همه با صداي بلند:"ب....له". مدرسه ابتدايي روستا دختر وپسر قاطي بودند . اين سرتراشيدن عجب مصيبتي بود .روز بعد سر صف ديدم بعضي ها كله شان را صاف كرده بودند ؛اما چه صاف كردني معمولا باتيغ يا چاقوي تيز زير دست پدر كله را همچون توپ فوتبال صاف وصيقل كرده بودند. وبعضي ديگر با قيچي سرشان را ه راه شده بود . ايرج كه شاگرد زرنگ كلاس بود سرش را صاف صاف كرده بود و اول صف ايستاده بود. يكي يكي به سركلاس مي رفتند ايرج نگاهي به عقب انداخت وخنده مضحكي به من زد  . آنهايي كه سرشان را تراشيده بودند مثل قهرمانها  به سركلاس مي رفتند وما را بيرون نگه داشتند . آموزگار و دو معلم ديگر كه بغل دستش ايستاده بودند حكم صادر كردند كه اينها بايد با قيچي برايشان چهار را ه بزنيم ."چهار راه " اصطلاحي بود كه چندسال پيش هم تجربه كرده بودم . مدير قيچي زنگ زده اي كه  معلوم نبود از كجا گير آورده  بود اول با شوخي ومزاح وبعدا جدي از وسط سرمان باهمان قيچي كهنه چهار راهي را درست كرد تا به اجبار فردا با سر وكله صاف در سرصف حاضر شويم .

    سركلاس رفتيم بچه ها قاه ...قاه.... زدند به زير خنده وهورا كشيدن . جاي من پشت سر ايرج بود، رفتم دستي به كله اش كشيدم وبا صداي بلند گفتم :"عجب هندوانه اي كيلويي چند ؟  ".بچه ها زدن به زير خنده . جرات حرف زدن نداشت مي دانست اگه چيزي بگويد ابراهيم هم كه سرش چهار راهي بود و بغل دست من مي نشست چيزي نثارش ميكرد . معلم به سركلاس آمد . همين كه مبصر گفت برپا يه نيشگوني به پشت گردنش زدم كه جيغش كلاس را پر كرد .

    ظهر كه مدرسه تعطيل شد با همان سروكله ناجور يواشكي خودم رابه خانه رساندم؛ كتابها را به گوشه اي  پرت كردم و كلاه لبه دارسربازي كه به ديوار گوشه انباري آويزان بود بر سرم گذاشتم واز خانه زدم بيرون . معمولا بعد ازظهر هاي اوايل پاييز با دوست ها وهم سن وسالها به كوهي ،دشتي يا باغي ميرفتيم براي آوردن سنجد ،گردو يا گلابي وحشي وهرچيز ديگر . من وبرادر بزرگم و دو پسر عموي ديگرم كه از ما بزرگتر بودند در مدرسه قرار گذاشتيم بريم واسه تربچه باغ يكي از همسايه ها .آنها دوگوني خالي آورده بودند  كه پر از تربچه كنيم .گوني ها را با خوشحالي تا نيمه پر كرديم ، صاحب باغ كه ما را از دور ديده بود با فحش وناسزا به سوي ما مي آمد. پير مردي بود تقريبا  شصت ساله كه توباغش گوجه فرنگي وسيب زميني  و همه چيز داشت . با ديدنش گوني ها را برداشتيم وفرار كرديم . از ميان  درختان به سرعت رد شديم وبه دامنه كوه رسيديم،گوني ها سنگين بود وبه نفس نفس افتاديم. او كه پير بود وپاي دويدن به ما را نداشت.با هر قدمي كه برمي داشت فحشي نثارمان مي كرد .پشت لاشه سنگ بزرگي قايم شديم خواستيم زود گوني هاي را به خانه ببريم يواشكي گفتم :" اگه الان بريم خانه همسايه ها  مي فهمن كار ما بوده وبهش ميگن ما بوديم ؛تازه كتك پدر ومادر وچكار كنيم ؟"اونها هم گفتن راست ميگه. پس اين همه ترب را چكار كنيم؟داداشم گفت :"گناه داره همشو بهش بديم " پسر عموم گفت:"چي چي بهش بديم من سهم خودمو بر ميدارم.اينقد خوشمزه است " دستشو داخل گوني كرد و يه ترب در آورد وتند تند گاز زد بعد شروع كرد به تف كردن زبانشو گاز گرفت . پيرمرد بيچاره كه خسته شده بود به سر مزرعه اش برگشت  ..برادرم گفت :"من صداش مي زنم براش مي برم "گفتيم جلو بري كتكت مي زنه .صدا زد :"كاك سعيد بيا ترب ها را اينجا گذاشتيم غلط كرديم  بيا همش اينجاست .كا سيعيد كه كمي دلش خوش شده  بود از لاي درختان به طرف صدا آمد . ما همه ساكت بوديم كه ببينيم مياد ببردش يانه . همين كه به ما نزديك شد پسر عموم كه ترب دهنش راسوزانده بود سهم ترب هاي خودش را كه جلو پايش جمع كرده بود به طرف پيرمرد پرت كرد وپا به فرار گذاشت  . ماهم ترب ها را جاگذاشتيم و فرار كرديم . خواستم دوسه تايي بردارم كه كه چهره ي غضبناك پيرمردو ديدم فقط تونستم فرار كنم.

    به جاده خاكي نزديك آبادي رسيديم .دستي به سرم كشيدم ....آه ....بدبختي كلامو جاگذاشتم.به داداشم نگاه كردم .اون هم به من نگاه كرد وسيلي محكمي بهم زد وگفت "خاك توسرت امشب چه جوري مياي خونه ؟" با پر رويي گفتم :"منم مثل تو ."يه سيلي ديگه هم تندتر از قبل به گوشم زد .پسر عموهام نگذاشتند دعوا كنيم .آنها كه تازه متوجه سر نيم كچلم شدند زدند زير خنده . اشك از لاي چشمام پايين آمد .همان جا زمين نشستم  و شروع كردم به گريه كردن .اصلا برايم  روز خوشي نبود  .برادرم از من بزرگتر بود وهرجا ميرفت دنبالش بودم ،او هم بدش مي آمد دنبالش مي افتم. سرم راپايين انداختم و به فكر اين بودم برم كلاهمو بردارم و بيام. فايده نداشت حتما كلاه را هم با تربچه توگوني گذاشته و برده . دلم به حال خودم سوخت . سرم را بلند كردم ديدم آنها سه نفري از پيچ جاده ي خاكي آبادي دور شدند .آنجا به نظرم جايي خوبي براي نشستن نبود . هر لحظه ممكن بود كسي بيايد وبا اون سرو وضع ببيندم .رفتم به باغ گردو جلو آبادي  .هنوز گردوها را نچيده بودند . نزديك غروب بود و غار غار كلاغ هاي توي باغ گردو آزار دهنده بود . انگار هرچه كلاغ وپرنده ي سر ودم سياه است ريخته بودند توي باغ آبادي .غار غارشان تو ذهنم كوله باري از لعنت بود كه به دلم مي باريد . دوباره دستي به سر بي صاحبم كشيدم . فكري به ذهنم رسيد ؛ با پوست گردو جاي  موهايي  كه با قيچي صاف شده رنگ كنم . ....نه  فايده نداره  رنگش مثل حنا سرودست دخترها ميمونه بعدا چه جوري پاكش كنم.پشت در ختان گردو جوي آبي روان بود وآن طرفش رديف سنگ هاي غار مانندي بود كه زير سايه آن جاي آتش وزغال چاي چوپان ها وصاحب گله ها بود . آفتاب از لاي درختان كم كم داشت ميرفت وته دلم شور مي زد . به همه چيز فكر مي كردم . چهر ه بديمن پيرمرد . نيشخند مدير مدرسه با آن قيچي زنگ زده ، دوكشيده  داداشم . اصلا چرا منو زد ... ؟ ول كن ازش حقمو مي گيرم . زغالي تو دستم بود تو فكر اين بودم برم خونه يا.... مگه جاي ديگه اي هم بود برم. زغالو خورد مي كردم ديدم اه ..... بهترين فكر ممكن .تكه زغالو به پشت دستم ماليدم . دستمو سياه كردم مثل دست ميمون شده بود انگار  دستم مو داشت مثل دست مردها . تكه بزرگتري برداشتم وبه سرم ماليدم . قشنگ جاي قيچي رو با زغال ساييدم. مطمئن شدم خوب سياهش كردم . يه كمي ته دلم خوش شد . دستامو شستم وآب سردي به صورتم زدم . هوا كم كم تاريك مي شد . 

    به روستا كه  رسيدم هوا كاملا تاريك شد .از كوچه هاي روستا كه رد مي شدم انگار از ميان قبرستان پشت آبادي به اون طرف ابرها و به جهنم نزديك مي شدم .  داداشم قبل من به خانه آمده بود وباهر قسم وقرآني  بود فقط يكي دوسيلي بيشتر نخورده بود . تو روستا اورا پسر زرنگ وعاقل ومودبي مي دانستند . اما مرا با گونه هاي  سرخ آفتاب زده  وچشم هاي كوچك وفرورفته شلوغ و شيطون مي دانستند ، وبه راستي هرشيطنتي هم  ازم سر مي زد :از دزديدن توله سگ تا ترساندن بچه هاي كوچكتر با مار مرده . مادرم همين كه جلو در حياط با سر و روي  آشفته نگام كرد بدون آنكه چيزي بگويم  ،افتادم رودست وپاش والتماسش كردم ،قرآن وقسمش دادم كه تقصير من نبوده .  با سيلي ومشت و لگد؛ حياط باريك وسرپوشيده خانه را پر كردم از آه وفرياد ." لامسب بي صاحب؛  ترب ميخوام واسه عروسي بابام ." قسم وقرآن زير پاتو داغ مي كنم."پير مرد كار خودشو كرده بود وداداشم هم  صد حرف  ديگه روش گذاشته بود .  اينقد كتكم زد كه اگه زن همسايه نبود از فرط گريه دلم مي تركيد . خودم را به بغل او انداختم . اونم نگاهي به سرم كرد و گفت اين چيه ؟ انگار راه گله گوسفنده "مادرم دوباره آتش گرفت ،زن همسايه به جدش مادرمو قسم داد ديگه كتكم نزنه . مادرم بخاطرقسمش كتكم نزد اما بلايي به سرم آورد كه از كتك سختر ودردناكتر بود .

    ماشين سرتراش دستي را كه چند سال پيش برامون خريده بود از تو چمدان سر و رو رفته قديمي در آورد وگفت:" پيراهنتو در آر و  رو  اين پله بشين ."قيافه ماشين با اون دسته هاي كج ومعوجش مثل عقربي بود كه تو خواب هم ديدنش ترسناك بود .  كهنه پارچه  اي دور گردنم انداخت و با دو دستي گوشه هاي پارچه را گرفتم كه موهام نريزه رو زمين . همين كه دهان ماشين به سرم خورد نيم تنه ام كه لخت بود به لرزيدن افتاد . گفت:"چيه مثل توله سگ تولجن مي لرزي ؟" هنوز يك چهارم  چهار راه را  نزده بود كه ماشين از كار افتاد . مادرم مي خواست به زور كار يك ذره باقيمانده يك چهارم اول را يكسره كند . كه اشك ازچشمام بيرون آمد جرئت بلند كردن صدامو نداشتم تا اينكه ماشين رو از تو موهام با زور كه كشيد جيغم بلند شد . رفت از تو گالن نفت كه گوشه حياط گذاشته بود كمي توسردبه اي خالي كردو روي ماشين ريخت تا روان شود وخوب كار كند . كمي با دسته هاي ماشين  ور رفت و دوباره جلو دستش نشستم . اين بار كمي بهتر شده بود . بوي نفت وعرق بناگوشم  قاطي شده بود ، بوي بدي داشت كه بايستي تحملش مي كردم . از آن بدتر زغال مثل روغن سوخته از سر وصورتم با نفت وعرق پايين مي آمد به هر زجري بود نصف كله ام رو صاف كرد  براي نصف ديگرش چند بار به ماشين نفت زد اما كار نكرد كه نكرد . اگه شب جايي را داشتم از زير دستش فرار مي كردم . گاه به من لعنت مي فرستا گاه به ماشين وگاه به صاحب ماشين  وگاه به نفت سياه . بلاخره مجبور شد نصف ديگرش را با قيجي فرشبافي كه مال دست خودش بود صاف كند . قيچي  راحت بود و دردي نداشت . خيلي با اين ورش ور رفت كه دوتايي با هم جوردر بياد اما نشد كه نشد . مادر كه خسته شده بود گفت" يالا برو خودتو  يه آب بكش  ؛ خداكنه بميري ازدستت راحت شم روله ."

    "كورش محمدي "

     

    آيتم جزئيات

    بازدید ها: 1031 l تاریخ ارسال یکشنبه, 11 آبان 1393 ساعت 08:19 توسط سارال خبر l کد خبری: 3252

    تبلیغات
    
    

    آخرین عناوین اخبار دیواندره